تبليغاتX
ماداگاسکار - زن ها
زن ها

 

آن حفره ي سياه عميق و بلعنده كه من فكر مي كنم در همه ي ما زن ها، در هر كداممان به شكلي، نوعي،جور خاصي، به هر حال وجود دارد اين روز ها دارد بدجور خودش را در من نمايان مي كند آن قدر كه گاهي فكر مي كنم كدام كار و حركت، خوراكي مقوي تري ست و بيشتر و بهتر تا مدتي دهنش را مي بندد؟ بعد ديگر كاري ندارم كه مامان بيمارستان است خانه را گه گرفته فردا امتحان رياضي دارم شب باز بايد غذاي مزخرف حاضري بخوريم يا كلن نخوريم و ... مي روم يك جايي، يك وري، دور، نزديك، آن ور يا اين ور با بچه ها يا با فك و فاميل فقط مي روم تا حفره ام را غذا بدهم تا شب ديرتر بيايد سراغم يك موقعي بيايد كه من خواب باشم ولي خودم را گول مي زنم ساعت دو يا سه يا نهايتن چاهار به يك زوري به هر حال بيدارم مي كند. بيدار كه مي شوم فكر مي كنم دارم از درون خالي مي شوم فكر مي كنم تمام هستي و كائنات جمع شده اند تا مرا خالي كنند... خودم را مي زنم به خواب!!

حس مي كنم يك چيز وحشتناكي جريان دارد در من در تك تك ثانيه ها آن قدر وحشتناك كه گاهي مي لرزم. ترسي هست كه هميشه با من است توي انگشت هايم كله ام پاهايم... ترسي كه همه ي ما داريم همه ي ما زن ها فرق نمي كند مجرد باشيم يا متاهل، پول دار باشيم يا بي پول، عاقل باشيم يا ديوانه، جوان باشيم يا پير يا حتي بچه(!) يك چيزي هست توي ما زن ها كه با ما به دنيا مي آيد و هميشه با ما ست يك چيز كه توي اطرافمان جريان دارد يك چيز مثل موسيقي. حالا بسته به درك هر زن توي دوره هاي سني مشخص(اين را كه قبول داريد درك يك بچه 8 ساله با نوجوان 18 ساله با جوان 28 ساله چه قدر فرق دارد؟) و توي هر دوره ي سني هم در دور ه هاي معين، دارد.

حفره ي سياه عميق و بلعنده همان حسي ست كه با ما زن ها به دنيا مي آيد. آن قدر با ما بوده كه شده يك عضو از بدنمان مثل دست، پا. مواظبش هستيم مثل كودكمان مثل دست و پايمان و سعي مي كنيم نيازهايش را بشناسيم و رفع كنيم. نيازهايش بسته به روحيات و اخلاقيات هر زن متفاوت است. من حتي گاهي فكر مي كنم نوشتن نياز "او" ست.

زن ها را كه مي بينم (هر زني و در هر سني) اولين چيزي كه درشان من را به فكر كردن راجع بشان وا مي دارد طرز رفتارشان با حفره شان است. اين كه چه طور با "او" برخورد مي كنند و وقتي زيادي دارد خودش را لوس مي كند و بيشتر از هميشه لجباز مي شود چگونه از پسش بر مي آيند. برايم فرقي نمي كند كه كي شروع مي كند به لجبازي كردن، سه صبح يا دو بعد از ظهر وسط مهماني يا تنها در اتاقشان، با خودم فكر مي كنم كه آن ها ام شروع مي كنند به لجبازي تا از رو برود و نهايتن برود پي كار خودش يا نه زانوهايشان را همان طور كه "او" خواسته بغل مي گيرند و شروع مي كنند به فكر كردن، فكر كردن به چيز هايي كه "او" مي خواهد، و غمگين شدن يا نه زانوهايشان را بغل نمي گيرند و شروع مي كنند به فكر كردن راجع به حفره شان و اين كه چه شده كه لجباز شده و چه كنند كه دست از لجبازي بردارد هر كدام از اين سه مورد هم بستگي به درك زن ها از زندگي(زندگي به معناي وسيع خودش) دارد.

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:40 توسط ماداگاسکار |