تبليغاتX
ماداگاسکار -

خیام

 

برخيز و بيا بتا براي دل ما

حل كن به جمال خويشتن مشكل ما

يك كوزه شراب تا بنهم نوش كنيم

زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما

 

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را

بنياد مكن تو حيله ي دستان را

تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري

صد لقمه خوري كه مي غلامست آن را

 

اكنون كه گل سعادتت پر بار است

دست تو ز جام مي چرا بي كار است

مي خور كه زمانه دشمني غدار است

دريافتن روز چنين دشوار است

 

اي دل چو زمانه مي كند غمناكت

ناگه برود ز تن روان پاكت

بر سبزه بشين و خوش بزي روزي چند

زان پيش كه سبزه بردمد از خاكت

 

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست

نتوان به اميد شك همه عمر نشست

هان تا ننهيم جام مي از كف دست

در بي خبري مرد چه، هشيار و چه مست

 

در خواب بدم مرا خردمندي گفت

كز خواب كسي را گل شادي نشكفت

كاري چكني كه با اجل جفت باشد

مي خور كه به زير خاك مي بايد خفت

 

در فصل بهار گر بتي حور سرشت

يك ساغر مي دهد مرا بر لب كشت

هر چند به نزد عامه اين باشد زشت

سگ به ز من ار برم نام بهشت

 

درياب كه از روح جدا خواهي رفت

در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت

مي نوش كه نداني ز كجا آمده اي

خوش باش كه نداني به كجا خواهي رفت

 

ساقي و سبزه بس طربناك شده است

درياب كه هفته ي دگر خاك شده ست

مي نوش و گلي بچين كه تا در نگري

گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است

 

فصل گل و طرف جويبار و لب كشت

با يك دو سه اهل و لعبتي حور سرشت

پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز كنشت

 

گويند كسان بهشت با حور خوش است

من مي گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار

كاواز دهل شنيدن از دور خوش است

 

من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت

از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت

اين هر سه مرا نقد و تو را نسيه بهشت

 

مي خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز كفر و دين دين منست

گفتم به عروس دهر كایين تو چيست

گفتا دل خرم تو كایين منست

 

مي نوش كه عمر جاوداني اينست

خود حاصلت از دور جواني اينست

هنگام گل و باده و ياران سر مست

خوش باش دمي كه زندگاني اينست

 

تا زهره و مه در آسمان گشت پديد

بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد

من در عجبم زمي فروشان كاشيان

به زانكه فروشند چه خواهند خريد

 

گويند بهشت و حور عين خواهد بود

آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك

چون عاقبت كار چنين خواهد بود

 

گويند بهشت و حور و كوثر باشد

جوي مي و شير و شهد و شكر باشد

پر كن قدح باده و در دستم نه

نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد

 

گويند هر آنكسان كه با پرهيزند

زانسان كه بميرند چنان برخيزند

ما با مي و معشوقه از آنيم مدام

باشد كه به حشرمان چنان انگيزند

 

پ.ن: من یکی رسمن عاشقشم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 14:31 توسط ماداگاسکار |